تبليغاتX
انجمن دفاع از حقوق معلولين قروه
یکشنبه یکم خرداد 1384
مقاله ای از ناصر

آه که نمي دانم چند سال است که چشمهايم بسته است . نمي خواهم بدانم ، وقتي تمام اميد در دلم من است و تمام خوشي در دست هايم چرا غم ماه و سال را بخورم . عصايي دارم سفيد ، آسماني و دلي آبي و انديشه اي سبز ؛ شايد رنگها را نبينم و يقينا نمي بينم اما دلم همه رنگها را به زيبايي مطلق مي فهمد و بيش از همه رنگ دوستي و عشق و مهر را . نابينايم اما اميدوارترين انسان جهان . سر انگشتانم دانش را لمس مي کنند و احساس را و دلم عشق را مي تواند خوش تفسير کند من با خوبيها پلي تا آن سر دنيا مي زنم ، پلي از ستاره و ماهتاب از عاطفه و مهرباني ، از عشق . با تو مي گويم که من نيز چون توام ، سينه را از دمي عميق پر مي کني ، بازدمش گويي آهي است بي صدا ، از چه آه مي کشي ، حسرت ، اندوه ، انديشه يا که تنهايي ، بر خود چنگ مزن تو زماني سنبل رهايي واميد بودي ، هيچ چيز دگرگون نشده ، هيچ، فقط زماني بر زندگي گذشته ، سالي به سالي زمستاني به بهاري و بهاري به تابستاني ، پيوند خورده و تو که بايد نيک انديش بماني ، چشمانت دو آهن گداخته ، دو سوزن سينه آسمان را مي درد و در کرانه ابرها ناپديد مي گردند .کيستي تو ونگاهت چگونه وچه سان به آسايش شاخه هاي طلايي تابستان مي خورد .کيستي تو که شب روز را به انديشيدن مي گذراني ، مخلوق هستي که دل به عاطفه و مهرباني دوخته اي برخيز قدم بر دشت بگذار ، برخيز کوچه را با حضورت آشنا کن ، برخيز پنجره را بگشا ، برخيز قدم بر دشت بگذار با تو مي گويم برخيز به جستجوي عشق تا همسفر شويم .

 

ناصر  

+ نوشته شده در 5:20 توسط صادق حسین زاده.