
آه که نمي دانم چند سال است که چشمهايم بسته است . نمي خواهم بدانم ، وقتي تمام اميد در دلم من است و تمام خوشي در دست هايم چرا غم ماه و سال را بخورم . عصايي دارم سفيد ، آسماني و دلي آبي و انديشه اي سبز ؛ شايد رنگها را نبينم و يقينا نمي بينم اما دلم همه رنگها را به زيبايي مطلق مي فهمد و بيش از همه رنگ دوستي و عشق و مهر را . نابينايم اما اميدوارترين انسان جهان . سر انگشتانم دانش را لمس مي کنند و احساس را و دلم عشق را مي تواند خوش تفسير کند من با خوبيها پلي تا آن سر دنيا مي زنم ، پلي از ستاره و ماهتاب از عاطفه و مهرباني ، از عشق . با تو مي گويم که من نيز چون توام ، سينه را از دمي عميق پر مي کني ، بازدمش گويي آهي است بي صدا ، از چه آه مي کشي ، حسرت ، اندوه ، انديشه يا که تنهايي ، بر خود چنگ مزن تو زماني سنبل رهايي واميد بودي ، هيچ چيز دگرگون نشده ، هيچ، فقط زماني بر زندگي گذشته ، سالي به سالي زمستاني به بهاري و بهاري به تابستاني ، پيوند خورده و تو که بايد نيک انديش بماني ، چشمانت دو آهن گداخته ، دو سوزن سينه آسمان را مي درد و در کرانه ابرها ناپديد مي گردند .کيستي تو ونگاهت چگونه وچه سان به آسايش شاخه هاي طلايي تابستان مي خورد .کيستي تو که شب روز را به انديشيدن مي گذراني ، مخلوق هستي که دل به عاطفه و مهرباني دوخته اي برخيز قدم بر دشت بگذار ، برخيز کوچه را با حضورت آشنا کن ، برخيز پنجره را بگشا ، برخيز قدم بر دشت بگذار با تو مي گويم برخيز به جستجوي عشق تا همسفر شويم .
ناصر سوري – انجمن دفاع از حقوق معلولين قروه
بهار
روزي از روزهاي بهاري در يک دهکده سر سبز وبا طراوت در خانواده فقيري دختري از مادر متولد شد که پنجمين فرزند خانواده بود وپدر و مادرش او را بهار ناميدند .ماهها وسالها سپري مي شد و بهار بزرگ وبزرگتر مي شد . بهار دختري لاغر اندام با موهاي بلند وطلايي که دور سرش حلقه زده بودند و چشماني به رنگ آسمان آبي و زيبا داشت اما از بد روزگار نمي توانست بر روي پاي خويش بايستد وپدر و مادرش از اينکه فرزند دلبندشان فلج بود سخت در غم و اندوه بودند وبهار نيز از اينکه نمي توانست راه برود ، بازي کند وبدود رنج مي برد چون بهار خيلي تنها بود ، هم صحبت وهم بازي نداشت وحتي خواهرنش با وي انس نمي گرفتند و بهار تنهاي تنها بود واز اينکه يکي از خواهرانش که يکي دو سال از او کوچکتر بود و با وي ميانه خوبي نداشت بهار را بيشتر رنج مي داد و بهار اين را از آنجا دانسته بود که هرگاه به اتفاق خانواده بيرون از منزل به جايي مي رفت همان خواهر از آنها فاصله مي گرفت که کسي متوجه خواهر بودن او با بهار نشود . بهار بارها تصميم گرفته بود که فرياد بزند وبه همه بفهماند که اصلا خواهري ندارد ولي نمي توانست چنين کند ، پدر بهار شبان بود که مردي بلند قامت و چهره اش سرشار از مهر وعاطفه بود او هر روز از طلوع خورشيد همراه گله به صحرا مي رفت و هنگام غروب آفتاب با حال و احوالي نگران وپريشان به به خانه برمي گشت ولي تا چشمش به به بهار مي افتاد نگراني را از خودش دور کرده و چهره معصومش را مي بوسيد واو را در آغوش گرم خود نوازش مي کرد و مي خواست از هر طريقي که مي شد بهار را خوشحال و مسرور بگرداند تا بتواند بهار را وادار کند که مانند خواهرانش بخندد ، شادي کند و به خانه که از سکوت بهار سرد وخاموش بود حال و هوايي ديگر ببخشد اما هيچ جيز نمي توانست بهار را خوشحال کند تنها چيزي که مي توانست باعث خوشحالي بهار بشود انس گرفتن خواهرش با اوبود . دهکده اي که بهار در آن مي زيست بسيار زيبا و سرسبز بود و بهار دوست داشت که به تنهايي برود و درختان سر به فلک کشيده چهنزارها ، رودها ، چشمه ها و نهرهاي جوشان و خروشان را نظاره کند تا شايد اندکي از تنهايي خود را جبران نمايد .اما خيلي زود از روياي خويش بر مي گشت و اضطرابش بر اين بود که ممکن است او را مورد تمسخر قرار دهند و يا با نگاههايي از ترحم، او را بنگرند و هيچ گاه آن را عملي نکرد وتمام روزهاي طاقت فرسا را يا بر روي پله درب خانه مي نشست وبخ بچه هايي که مشغول بازي بودند با حسرت مي نگريست و يا در ايوان خانه مي نشست و به آواي نيي که از دور نواخته مي شد گوش فرا مي داد وفکر مي کرد که شايد او نيز غمي بر دلش سنگيني مي کند که اين چنين ني مي نوازد و غم وغصه خود را به باد مي سپارد . بهار تصميم گرفته بود که هر طور شده بايد از خانه بيرون برود و نوازنده اين آهنگ غم انگيز را بيابد . آيا به راستي که مي توانست چنين کند ؟ بهار بر روي پاهاي ضعيف و ناتوان خويش ايستاد اما به شدت زمين خورد ولي نااميد نشد و از خداوند طلب ياري مي کردو مي گفت : بار خدايا ! آخر تا کي مي توانم غمو اندوه خانواده و اطرافيان را تحمل نمايم . بار ديگر ايستاد اندامش به شدت مي لرزيد و آرام آرام قدم بر مي داشت رفت و رفت تا اينکه خود را در ميان دهکده اي مي ديد . اهالي دهکده بهار را به يکديگر نشانمي دادند و با تعجب فراوان مي گفتند :بهار فلجبود چگونهمي تواند راه برود و اصلا به کجا مي رود ؟ اما بهار به مردم توجهي نداشت و همچنان به راه خويش ادامهمي داد و به آواي ني نزديک و نزديکتر ميشد . ناگهان چشمش به کلبه اي افتاد که پدرش بدان تکيه زده بود وني مي نواخت . قلب کوچکبهار از سرور و شادابي مي تپيد و قدمهايش را استوارتر برمي داشت وفرياد بر لب برمي آورد :"پدر جان منم بهار " . پدر باورش نمي شد . بهار ! خدايا اين صداي دختر عزيزم بهار است . بهار دستان گرم و کوچکش را به دور گردن پدر مهربانش آويخته و به چهره خسته و افسرده پدر بوسه مي زد .
افسانه فعله گري – انجمن دفاع از حقوق معلولين قروه